عشق
این وزن آواز من است اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد
من تو را چون عشق در سر کرده ام
من تو را چون شعر از بر کرده ام
من گل یاد تو را همچون خزان
در خیال خویش پر پر کرده ام
بی وفایی کردی و عاقل شدی !
من به عشق شومت عادت کرده ام
عشق ورزیدن به تو درد است درد!
من ز درد خویش هجرت کرده ام
کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد
من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد من راضی ام
دوستی پایدار، از هر چیزی بالاتر است
مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
این وزن آواز من است بگو تا زمانی که زنده ای،
دوستم داری!
و من تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم
عقل و دل ۲
((ق)) قدرت رب جلیل است، قاعده هستی است، قامت یار است، قول دوستی است، آنچه همه محتاج آنیم.
((ق)) قسط است، عدالت است، که عا شق به معشوق می رسد.
می بینی ! ((ع)) و ((ق)) یکی اند و شرح این دو است.
همه یکی اند، همه عشق اند ! یعنی بالاترین!
عقل: بالا تر هم هست ؟
دل: آری بالا تر هم هست،دوست داشتن!
عقل: آن دیگر چیست؟
دل: دوست داشتن با ((د)) آغاز می گردد.
((د)) دعای سحرگاه است، دعوت به دیدار است، دل پر درد است،
دیدگانت سر ریز خون می شود ، دیوانه باید بشوی ، دیگر از عشق گذشته ای!
بعد، می رسی به ((و)) او واحد است، حضرت عشق!
واجب الوجود از اسماء اوست.
وادی درد است، اگر عاشقی!
وارث مهربانی است، اگر دل بدهی.
((و)) وصف زیبایی
وصل عاشق و معشوق است.
((و)) وهم سبز دوست داشتن است.
((س)) سوگند یاد کنی و سبوی نفس را بشکنی آنگاه ساغر عشق را نوش کنی
وساقی مجلس مستان شوی .
سجاده نمازت را پهن کنی سرشار از عشق شوی آنگاه سروش آسمانی را به سرور ،
در دل می شنوی سپس
سزاوار پرستیدن ، اگر
سفال تنت را در راه دوست بشکنی !
آنگاه می رسی به ((ت)):
تبارک الله به سویت می نگرد! اگر تباه کنی نفست را ، سپس
تاراج رفتن دلت را با کجاوه عشق شاهد باشی .
اگر
تجسم عینی عاشق شوی ،
تپش دلت را می شنوی
که
تمثیل عشق شدی!
عقل و دل

.
.
دل گوید:عشق آورده ام.
عقل گوید:عشق ! عشق چیست؟
دل:مفهوم بودن است!
عقل :بودن ، بودن برای چه؟ به کجا؟
دل:به آن بالا!
عقل: تا آسمانها؟
دل: خیلی بالاتر، تا خلوت خاص حضرت عشق!
عقل: چه خوب! من هم میتوانم بیایم؟
دل:تو نه! ولی اگر فراموش کنی، با بالهای(ع) و (ش) و (ق)،آری!
عقل: چگونه؟
دل: ((ع)) عبیر است، نسیم دلنواز روح.
((ع)) عطر دلنشین ایمان به حضرت دوست است.
((ع)) عالم معناست، عینیت است، عهد است، عدم است، نیست شدن و دوباره هستی یافتن است.
عقل: این همه معنا دارد؟!
دل: هر کدامشان دنیایی اند، مرحله ای اند، بوی عطر و عبیر را می شنوی، علاقه مند می شوی، بعد باید دل بکنی، اگر عالم معنا را می خواهی، باید نیست شوی، فنا شوی و بعد....
عقل: خب، (ش) چیست؟
دل:(ش) شیرینی آشنایی است، شهد است، شهادت است، شراب است، سپس، شکر.
(ش) شمشاد است،قامت بالای دلبر است.
(ش) شقایق است، شوق است، شوق به معشوق را می خواهی، شراب عشقش را بنوش! آنگاه قول دوستی با تو می بندم.
ادامه دارد
